تبليغاتX
زندگی و تنهایی

زندگی و تنهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 18:17  توسط ملیحه  | 

با که بگویم...

جرأت نمی کنم که بگویم دلم پر است ، اینجا برای زمزمه چاهی نمانده

 است ، حتی برای گریه پناهی نــمانده است ، دیگر کســی به فکر گل

رازیانه نیست ، در هیچ دفتـری غـزل عاشـقانه نیست ، یادش بخیر کوچه

نارنج و باغ سیب ، یادش بخیر یال شلال و زلال رود ، وقتی کویر وسعت

جغرافیا نبود ، چشـمان کال عشق همان ساده غـیب در غربت سیاهی

این جاده های سرد ، دیگر نمی شود به کسی اعتماد کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 17:30  توسط ملیحه  | 

زندگی سخته...

زندگی سخته ، آره سخته ، اما خوب باید شکست و دم نزد ، باید از زخم

صبوری سر کشید ، بر شراب سرخ کینه لب نزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 17:17  توسط ملیحه  | 

زندگی...

زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به غصه دادن و پژمردن نیست

اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی کوشش و راهی شدن است

زندگی جنبش و جاری شدن است

از تماشگر آغاز حیات

تا به جایی که خدا می داند

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 17:14  توسط ملیحه  | 

حدیث قدسی...

بندگان من ! شش چیز از شما است و شش چیز از من : توبـه از شــما

آمرزش از من ، طاعت از شما بهشت از من ، شکر از شما روزی از من ،

رضا از شما قضا از من ، صبر از شما بلا از من ، دعا از شما اجابت از من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 12:41  توسط ملیحه  | 

سخنی از ناپلئون

یک مرد هنگامی که شکست می خورد از پا در نمی آید

هنگامی از پا در می آید که دســـت از مبارزه می کشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 12:13  توسط ملیحه  | 

اینم یه جور شعر تنهایه

وقتی تو شب گم میشدم ستاره شب شکن نبود
میـون ایـن شــب زده هـا کسـی به فـکر من نبود

"مگر خواب عجل شیرین کند افسانه ما را "

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 20:58  توسط ملیحه  | 

شعری از داریوش

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است 
                                    نه در زمین نه در زمان جای درنگ است
هر کسی هم نفسم شد دست اخر قفسم شد
                                   من ساده به خیالم که همه کارو کسم شد
اون که عاشقانه خندید خنده های منو دزید
                                   پشت پلک مهربونی خواب یک توطئه میدید

           رسیدام به ناکجا حدیث تن نیست مرا طاقت من نیست

(نوشته پوریا و حمید)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 20:55  توسط ملیحه  | 

تنها

تا که بودیم نبودیم کسی          کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند        خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست        نه در آن وقت که اقبال شکست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 16:36  توسط ملیحه  |